صفحه شخصی سید علی موسوی|فضای مجازی/ عملیات روانی|

۸۸ مطلب با موضوع «سواد فضای مجازی» ثبت شده است

چطور اینستاگرام به معبد فرقه‌ها تبدیل شد؟

فرقه‌ها از تنهایی بیرونمان می‌آورند و تنهاترمان می‌کنند

 

شبکه‌های اجتماعی فرصت بی‌نظیری برای همۀ کسانی فراهم کرده‌اند که گمان می‌کنند راه نجات بشر را کشف کرده‌اند. مربی‌ها و گوروها و منتورهای خودخوانده در شبکه‌های اجتماعی حرف می‌زنند، مخاطبان و پیروانی برای خودشان دست و پا می‌کنند یا کسب‌و‌کاری راه می‌اندازند. از یک نگاه، این رفتارها بی‌شباهت به آنچه در فرقه‌ها انجام می‌شود نیست، اما از سوی دیگر شبکه‌های اجتماعی، برای همیشه، قواعد فرقه‌گرایی را تغییر داده‌اند.

 

محمد ملاعباسی،به‌عنوان آدمی که روزانه ساعت‌های نه‌چندان اندکی از وقتش را در شبکه‌های مختلف اجتماعی می‌گذراند، فکر می‌کنم بزرگ‌ترین مشکل شبکه‌های اجتماعی ناکارآمدبودنِ فاحش بخش «جست‌وجو» در آن‌هاست. پیداکردن محتوایی که قبلاً در اینستاگرام یا توییتر خوانده‌اید و جایی ذخیره نکرده‌اید، مخصوصاً اگر چند ماهی از آن گذشته باشد، اگر نشدنی نباشد، فقط با شانس و اقبال ممکن است. حتی گاهی فکر می‌کنم که بخش جست‌وجو در این شبکه‌ها به‌عمد تا این اندازه ابتدایی و بی‌فایده نگه داشته شده است تا بیش از اینکه کاربر بتواند فعالانه در آن‌ها دنبال محتوا بگردد، مجبور باشد به هوش مصنوعی شبکه اعتماد کند و جیره‌خوار آن شود. بااین‌همه، زیاد پیش می‌آید که موضوع یا عبارتی را در شبکه‌های اجتماعی جست‌وجو کنم.

مدتی پیش، زیر فشار کاری شدیدی بودم، اما تمرکز نداشتم و ساعت‌های متمادی، بی‌هدف، در اینستاگرام می‌چرخیدم. یک‌جا که واقعاً به مرزهای استیصال رسیده بودم، با خودم گفتم بیا در همین اینستاگرام دنبال تمرکز بگرد؛ شاید این زهر تریاک هم بشود. بخش اکسپلور را باز کردم -متناسب با ول‌چرخیدن‌های آن روزها، سرتاسر اکسپلورِ اینستاگرامم پر بود از شفق قطبی، سنگ‌های نیمه‌قیمتی، طراحی با مداد و پرندگان- و در نوار بالایش که به کاربر اجازۀ جست‌وجو می‌دهد نوشتم « تمرکز». فهرستی از صفحه‌ها آمد که در نام کاربری یا توضیحاتی که داشتند چنین کلماتی نوشته شده بود: «مربی تمرکز»، «کمپ تمرکز»، «کارگاه تمرکز و توجه»، «باشگاه متمرکزها» و از این قبیل. چندتا را باز کردم و وارد دنیایی شدم که تا آن روز اگرچه نمونه‌هایش را گذری دیده بودم، اما هیچ‌وقت جدی نگرفته بودم. بیشتر صفحه‌ها نوعی آلبوم تک‌نفرۀ تکراری بود. احساس می‌کردی صاحب صفحه با دو سه دست لباس، رفته آتلیه و به عکاس گفته از من تعدادی عکس بگیر، همه خیلی جدی، همه خیره به افق، همه غرق در اندیشه. بعد روی هر کدام از این عکس‌ها جملاتی نوشته و در صفحه‌اش بارگذاری کرده است. در نگاه اول، صفحه‌هایشان به‌ نظرم خسته‌کننده و یکنواخت آمد. نه تنوع رنگ داشت، نه حتی حال‌وهوای عکس‌ها عوض می‌شد. شبیه بنرهایی بود که مدرسه‌ها برای تجلیل از دانش‌آموزانی که معدل بالا گرفته‌اند روی دیوار می‌چسبانند. بعد فکر کردم که شاید این از ملزومات تمرکز باشد. یعنی احتمالاً آدمی که می‌خواهد در صفحه‌اش دیگران را به تمرکز دعوت کند نباید چندان رنگ‌و‌لعاب صفحه‌اش را زیاد کند، چون نقض غرض خواهد شد. معمولاً هروقت که یکی از آن‌ها را باز می‌کردم، ده‌ها استوری داشتند. آنجا از طرفدارانی که گفته بودند با آموزه‌های آن‌ها زندگی‌شان زیرورو شده است تشکر می‌کردند، یا سؤالاتی را که در خصوصی از آن‌ها پرسیده بودند جواب می‌دادند. وقتی زیر هر فرسته بخش نظرات را نگاه می‌کردی، صدها ایموجیِ تشویق، «احسنت»، «دقیقاً»، «درود» و «مثل همشه عالی» پشت سر هم ردیف شده بود. انگار نوعی آیینِ پرستش در جریان بود و این مربیان تمرکز مثل نجات‌دهندگانی آمده بودند تا دست فالوئرهای گمگشته‌شان را بگیرند و به ساحل خوشبختی برسانند. البته در بیشتر صفحه‌ها، برای مشتاق‌ترها، راه‌هایی تعبیه شده بود تا بیشتر و سریع‌تر پیشرفت کنند. بعضی از صفحه‌ها «کره‌های سنگی» می‌فروختند که هنگام تمرکز باید در دستتان می‌چرخاندید، یا گیاهانِ مقدسی که می‌توانستید دود کنید تا محیط برای تمرکز بیشتر مساعد شود و، درنهایت، اگر واقعاً می‌خواستید به‌ جایی برسید، بهتر بود در کلاس‌های آنلاین یا حضوری مربی ثبت‌نام می‌کردید تا به‌صورت خصوصی یا نیمه‌خصوصی تکنیک‌های تمرکز را یاد بگیرید. در هر صفحه، دنیایی شلوغ و پرهیاهو زیرِ آن آلبومِ تکراری عکس‌ها در جریان بود، دنیایی که زبان و کلمات خاص خودش را داشت، آیین‌ها و منسک‌های منحصربه‌فردی در آن جاری بود و راه ویژه‌ای را برای زندگی پیشنهاد می‌داد.

 

این دنیاها را که تعدادشان کم نیست و به مربی‌های تمرکز هم محدود نمی‌شود چطور باید تحلیل کرد؟ کاری که این کوچ‌ها و منتورها و گوروهای خودخوانده می‌کنند چیست و چطور این‌همه پرطرفدار شده است؟ آیا باید آن‌ها را فرقه‌هایی خطرناک و مسموم‌کننده به‌ شمار آورد که منبع جعلیات و خرافاتِ آرامش‌بخش‌اند، یا شیوه‌های جدید طرفداری و همبستگی؟

سال ۲۰۱۲ که اینستاگرام به راه افتاد، آماندا مونتل دانشجوی زبان‌شناسی بود. وقتی برنامه را نصب کرد، اولین کلمه‌ای که نظرش را جلب کرد «فالوئر» بود. فیس‌بوک کسانی که صفحۀ کسی را دنبال می‌کردند «دوست» می‌نامید، اما «فالوئر» -به ‌معنی پیرو یا دنبال‌کننده- زنگ متفاوتی در گوش او داشت. او این واژه را از زبان پدرش فراوان شنیده بود.

پدر آماندا، وقتی چهارده ساله بود، بدون آنکه حق انتخاب داشته باشد، به اجتماعی فرقه‌گونه به نام سینانون پیوست که در بیابان‌های اطراف سان‌فرانسیسکو زندگی می‌کردند. سینانون در آغاز جایی بود برای مراقبت از معتادانی که به‌خاطر شدت وابستگی‌شان به مواد مخدر از جامعه رانده شده بودند. اما بعداً هر کسی که به شیوۀ زندگی اشتراکی آنجا علاقه‌مند بودند نیز می‌توانست به آن ملحق شود. رهبران سینانون ادعا می‌کردند که این اجتماع را به شیوه‌ای سوسیالیستی اداره می‌کنند. بچه‌ها را در پادگان مخروبه‌ای چند مایل دورتر از پدر و مادرهایشان نگه می‌داشتند، خیلی از زوج‌ها بعد از پیوستن به سینانون به دستورِ رئیس فرقه، «چاک» (نام اصلی‌اش چارلز دیدریش بود)، از هم جدا می‌شدند و با کسان دیگری ازدواج می‌کردند. هیچ‌کس حق نداشت بیرون از اجتماع سینانون کار کند یا به مدرسه برود یا زندگی خصوصی‌ای دور از چشم دیگران داشته باشد. کانونِ این اجتماعْ آیینی پرجزئیات و هرروزه بود که به آن «بازی» می‌گفتند. چاک می‌گفت بازی نوعی «درمان تهاجمی» برای خلاصی از عادات بد است. هر روز عصر، اعضای سینانون حلقه‌هایی تشکیل می‌دادند و چند ساعت مشغول نوعی «حقیقت‌گویی فاش» دربارۀ یکدیگر می‌شدند. طی این بازی افراد آماج نقد -و گاهی تحقیر و توهین‌- دیگران قرار می‌گرفتند و قرار بود که با این روش پاک‌تر و آزادتر شوند. پدر آماندا، بعد از سه سال، از این فرقه گریخت، به دانشگاه رفت و به عصب‌شناسی متخصص تبدیل شد. بااین‌حال، داستان‌هایی که از فالوئرهای چاک در آن فرقه تعریف می‌کرد جزءِ خاطرات پررنگ آماندا در دوران کودکی بود.

مونتل به یاد می‌آورد که وقتی کلمۀ «فالوئر» را در اینستاگرام دید، رو به دوستانش کرد و گفت «این برنامه را برای فرقه‌ها ساخته‌اند؟ حالا همه به فکر این نمی‌افتند که یک فرقۀ کوچک برای خودشان به راه بیندازند؟». طولی نکشید که سؤال مونتل به جواب رسید. با فراگیرشدن اینستاگرام، هزاران نفر بساط معنویت‌های جایگزینشان را آنجا پهن کردند. طالع‌بین‌ها، شمن‌ها، پیشگوهای وایکینگی، مروجان حکمت‌ سرخ‌پوستی، کاهنانِ خودخواندۀ معابد باستانی، منجمانی که بر اساس اصول کهن ستاره‌بینی هر شب اعلام می‌کردند که هر زمانی برای چه کارهایی خوب است و سمت چه کارهایی نباید رفت. کافی بود «سابسکرایب کنید تا به مراحل بالاتر هستی دسترسی پیدا کنید، به ورای زمین، زمان و حتی به آن سوی مرگ».

شبکه‌های اجتماعی فرصت بی‌نظیری برای «مرئی‌شدن» این محفل‌ها به وجود آورد، اما ماهیت آن‌ها را نیز از جهات مهمی تغییر داد. بنابراین اگر بخواهیم صفحاتی را که در شبکه‌های اجتماعی حول چنین عقایدی ساخته شده‌اند «فرقه» بدانیم، احتمالاً باید در تعاریفِ سنتی‌مان از این واژه بازبینی کنیم. فرقه‌ها، پیش از آنکه در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی به هراس اخلاقیِ فراگیری تبدیل شوند، عمدتاً انشعاب‌هایی مذهبی قلمداد می‌شدند که حاصلِ اختلاف‌نظرهایی بودند که در میان پیروان یک آیین به وجود می‌آمد. اما چند اتفاق مشخص مسئلۀ «فرقه‌ها» را از حاشیه‌های بی‌سروصدای اجتماع به مرکز بحث‌ها منتقل کرد. هولناک‌ترین آن‌ها رویداد تکان‌دهنده‌ای بود که در جیمزتاون، محلِ تجمع اعضای «معبدِ خلق»، در ۱۸ نوامبر ۱۹۷۸ افتاد و به مرگ بیش از نهصد نفر منجر شد. معبدِ خلق کلیسایی بود که کشیشی رادیکال به نام جیم جونز، در سان‌فرانسیسکو، تأسیس کرده بود. در فضای آشفتۀ سال‌های جنگ ویتنام، جونز سخنرانی‌های پرشوری علیه سرمایه‌داری و جنگ‌افروزی در آمریکا می‌کرد و درنهایت به پیروانش اعلام کرد که «آمریکا دیگر جای زندگی نیست». به‌این‌ترتیب با چند صد نفر از پیروانش به منطقه‌ای جنگلی در گویان، کشوری کوچک در کارائیب، رفتند و آنجا سکونتگاهی ساختند و نام جونزتاون را بر آن گذاشتند. بعد از مدتی گزارش‌هایی از شکنجه و زندانی‌شدن طرفداران او در جونزتاون به آمریکا رسید و با درخواست خانواده‌های مهاجران، لئو رایان، سناتور ایالت کالیفرنیا، همراه با گروهی از خبرنگاران به‌صورت غیررسمی به جونزتاون سفر کرد تا وضعیت زندگی در بهشتِ جونز را از نزدیک بررسی کند. رایان با یکی از اعضای بلندپایۀ معبد خلق دوستی دیرینه داشت و از این فرصت استفاده کرد تا اجازۀ سفر به جونزتاون را به دست آورد. بعد از اقامتی چهارروزه، رایان با همراهانش به‌سمت باند فرودگاهی محلی رفتند تا به آمریکا بازگردند. جونز که شدیداً نگران تبعات حقوقی و رسانه‌ای سفر رایان بود، بلافاصله به محافظان مسلح فرقه (که نامشان را بریگارد سرخ گذاشته بود) دستور داد تا سناتور و همراهانش را به قتل برسانند. روی باند فرودگاه درگیری مسلحانۀ شدیدی رخ داد که طی آن رایان و چندنفر از همراهانش کشته شدند. خلبان و چند خبرنگار دیگر اگرچه زخمی شدند، اما توانستند از مهلکه بگریزند. چند ساعت بعد، جونز تمام ساکنان معبد خلق را به سرسرای اصلیِ سکونتگاه فراخواند. سخنرانی پرشوری کرد دربارۀ اینکه «لحظۀ رهایی نهایی» فرا رسیده است و باید همۀ اعضای معبد دست به «خودکشی انقلابی» بزنند و با این‌کار «در تاریخ ماندگار شوند و به آیندگان بگویند که خودشان انتخاب کرده‌اند که چگونه بروند، و مسئولی‌شان برای انکار سرمایه‌داری و حمایت از سوسیالیسم» را به انجام برسانند. سپس اعلام کرد که سناتور رایان کشته شده و «عدالت در حق او اجرا شده است». بلافاصله نگهبانان مسلح جمعیت را محاصره کردند و دیگر کسی اجازه نداشت جلسه را ترک کند. حرف‌های آن روز جونز در سرسرا روی نوار کاستی که بعدها پیدا شد ضبط شده بود.

 

خودکشی انقلابی قرار بود با محلول سنایوری انجام شود که اعضا باید آن را از طریق سرنگی بدونِ سوزن داخل دهانشان می‌ریختند. اولین داوطلب زنی بود که با نوزادی که در بغل داشت جلو آمد، ابتدا محلول را در دهان نوزادش ریخت و سپس خودش زهر خورد. اعضا یکی‌یکی جلو می‌آمدند، سرنگ را در دهانشان خالی می‌کردند و سپس از سرسرا خارج می‌شدند. بعد از چند دقیقه زهر روی اولین داوطلب‌ها اثر کرد و صدای ضجۀ بچه‌ها و ناله‌های دردناک به گوش می‌رسید. جونز در میان هیاهو مرتباً تکرار می‌کرد که «از این فریادها نترسید. اگر بدانید چه چیز پیش رویتان است، مرگ را یک‌ میلیون بار به ده روز زندگی در این دنیا ترجیح خواهید داد». تعدادی از اعضا تردید کردند و کوشیدند فرار کنند، اما به‌زور مسموم شدند. وقتی کار به پایان رسید، بیش از نهصد جسد در اطراف سرسرای اصلی جونزتاون روی زمین افتاده بودند. ۳۰۴ نفر از آن‌ها کودک بودند.

خبر خودکشی جمعی در جونزتاون مثل بمبی در جهان منفجر شد. تا قبل از ۱۱ سپتامبر، این واقعه بزرگ‌ترین کشتارِ دسته‌جمعی شهروندان آمریکایی در تاریخ این کشور بود. هر چیزی که ربطی به جونزتاون پیدا می‌کرد، از کمونیسم و سوسیالیسم بگیرید تا کناره‌گیری از زندگی شهری و اجرای آیین‌های جمعیِ نامتداول، به هراس‌هایی اخلاقی تبدیل گردید. رسانه‌های آمریکا از روابطِ ادعایی فرقه با سفارت شوروی در گویان کمال استفاده را کردند تا رقبایشان در جنگ سرد را شیطانی و خطرناک جلوه دهند و بحث از فرقه‌ها برای سال‌ها به یکی از دغدغه‌های فرهنگی رایج تبدیل شد.

به‌این‌ترتیب، فرقه‌ها نیز به جزئی از ملغمۀ رنگارنگِ «جنبش‌های ضدفرهنگ» تبدیل شدند که در آن سال‌ها در اوج بودند. فرهنگ غالب در آمریکای دهۀ ۷۰ از سوی گروه‌های مختلفی از جوانان شدیداً انکار می‌شد. جنبش‌های حقوق مدنی نژادپرستی رایج در آمریکا را تقبیح می‌کردند، فمینیست‌ها علیه تبعیض جنسیتی شوریده بودند، و هیپی‌ها زندگیِ اتوکشیدۀ شهری و سرمایه‌داری و پول‌پرستی را نفی می‌کردند. هر شکلی از شورش علیه آداب و رسوم سنتی مورد استقبال قرار می‌گرفت، هر نوع تجربۀ جدیدی پاس داشته می‌شد، از ستایش مواد مخدر بگیرید تا روابط آزاد جنسی و خلاقیت‌های هنری عجیب‌و‌غریب و البته آزمون‌های روحی و معنویِ تازه‌ای که خیلی از فرقه‌ها از دامن آن برمی‌خاستند. داستان معبد خلق به پایان رسید، اما همچنان صدها فرقۀ بزرگ و کوچک جوانان سرخورده را به خود جذب می‌کردند. سه سال بعد از کشتار جونزتاون، طرفداران اُشو، گوروی هندی، مزرعه‌ای ۲۶هزار هکتاری را در اورگن خریدند و آنجا شهرِ جدید «راجنیش پورام» را بنا نهادند تا زندگی را برپایۀ «عشق، مهربانی و مراقبه» بنا کنند. هم‌زمان، جنبش دینی «دروازۀ بهشت» در حال جذبِ نیروهای تازه در «دینِ یوفو» جدید خودش بود که قرار بود پیروانش را به هستی‌های سطحِ بالاتر انتقال دهد و حیات جاودانه را برایشان رقم بزند. پیروان این فرقه هم بعد از فراز و فرودهای بسیار در سال ۱۹۹۷ دست به خودکشی جمعی زدند و جسد ۳۹ نفر از آن‌ها در خانۀ اجاره‌ای بزرگی که مرکز تمرینات معنوی‌شان بود پیدا شد. تکرار اینچنین اتفاقاتی سؤالات بزرگی ایجاد کرده بود: چرا جوانان جذب این گروه‌ها می‌شوند؟ خصوصیات آن‌ها چیست؟ و چطور بعضی از آن‌ها موفق می‌شوند اعضایشان را قانع کنند تا دست به رفتارهایی افراطی مثل قتل و خودکشی بزنند؟

روان‌شناسان، جامعه‌شناسان، دین‌پژوهان و دیگر متخصصان علوم انسانی تحقیقات وسیعی دربارۀ فرقه‌ها انجام داده‌اند. بوز هرینگتون در مقاله‌ای در آتلانتیک می‌گوید در قدم اول باید تفاوتی قائل شویم بین گروه‌های دینی بی‌خطر و گروه‌های افراطی. او روزنامه‌نگاری تحقیقی‌ است که خود سال‌ها عضو یک فرقۀ افراطی بود و بعد از آن‌ها گسست و مطالعه دربارۀ سازوکار فرقه‌ها را شروع کرد. از نظر هرینگتون، ممکن است هر گروهی دارای «عقاید عجیب‌و‌غریب» باشند و انواع و اقسامی از آیین‌های جمعی را به جای آورند. اما فقط دستۀ کوچکی از این گروه‌ها راهِ افراط را در پیش می‌گیرند و به فرقه‌هایی خطرناک تبدیل می‌شوند. فرقه‌های خطرناک معمولاً در چند خصیصه مشترک‌اند، از جمله اینکه در همۀ آن‌ها به انحای مختلف با انتقاد و تردید دربارۀ حرف‌ها و تصمیمات رهبران مخالفت می‌شود و از اعضا می‌خواهند تا اطاعتی بی‌چون‌و‌چرا از خودشان نشان بدهند؛ منزوی‌کردن اعضا و مجازات آن‌ها در صورت تمایل به ترک گروه خصیصۀ مشترک دیگری است که اهمیت زیادی در افراطی‌شدن گروه دارد و درنهایت تلاش برای ساختنِ هویتی جدید از طریق تغییر اسم اعضا، بیرون‌کشیدن آن‌ها از مناسبات خانوادگیِ قبلی‌شان و ترغیب آن‌ها به ستیزۀ فکری و رفتاری با عرف‌های جامعه. بدین‌ترتیب نوعی نگرشِ سرسختانۀ «ما در برابر آن‌ها» در این گروه‌ها شکل می‌گیرد که می‌تواند اعضا را قانع کند تا علیه «دشمنان» خودشان به جنگ برخیزند. درمقابل، هر چه گروه بازتر باشد و تلاش نکند تا خدمت به فرقه را به یگانه وظیفۀ اعضای خود تبدیل کند، احتمال کمتری دارد که به افراطی‌گری کشیده شود یا به اعضای خود آسیب‌های جبران‌ناپذیر بزند.

حالا می‌توانیم به سؤالی بازگردیم که در ابتدای این نوشته مطرح کردیم: آیا این صفحه‌های پرطرفدارِ معنویت‌های جایگزین در شبکه‌های اجتماعی را می‌شود فرقه نامید؟ آماندا مونتل، در کتاب جدید خود، فرقه‌گرا: زبان تعصب، این سؤال را از منظر تازه‌ای می‌کاود. از نظر مونتل، گوروهای اینستاگرامی، اگرچه مانندِ اسلاف خود، به‌شکل خستگی‌ناپذیری به فالوئرهای خود وعده‌های عجیب‌و‌غریب می‌دهند و آن‌ها را به وفاداری و پیروی دعوت می‌کنند، اما از برخی از سمی‌ترین قابلیت‌های رهبران قبلی محروم‌اند. مهم‌تر از همه اینکه آن‌ها تا وقتی فعالیت‌هایشان به سطح شبکه‌های اجتماعی محدود است، نمی‌توانند پیروانشان را از نظر فیزیکی تهدید یا منزوی کنند. حتی پروپاقرص‌ترین فالوئرهای این گوروها نیز، در مقایسه با اعضای فرقه‌های قدیمی، آزادی قابل‌توجهی برای ترک‌کردن گروه و شنیدنِ حرف‌های دیگران دارند. با‌این‌حال، نباید گمان کرد که دوران فرقه‌ها کاملاً به‌پایان رسیده است. اگر حرف مارکس دربارۀ دوران ما نیز درست باشد که «هر آنچه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود»، می‌توانیم بگوییم که فرقه‌ها هم حالت سخت خود را از دست داده‌اند، اما دودی که از آن‌ها باقی مانده در جای‌جای جهان فرهنگی امروز استشمام می‌شود. آشکارترین جلوۀ این حضور را می‌توان در تکثیر و رواج عناصر زبانی‌ای دانست که مشخصۀ زبانِ «فرقه‌گرا» هستند.

مونتل در کتاب تحسین‌شدۀ خود توضیح می‌دهد که چطور کلیشه‌های اندیشه‌خفه‌کن، دوگانه‌سازی‌های «ما در برابر آن‌ها»، بیگانه‌هراسی، ارعاب‌افکنی و جعلیات که خصوصیاتِ ویژۀ سخنرانی‌هایی بود که امثال جیم جونز ایراد می‌کردند حالا به الگویی تبدیل شده است که حتی رهبران سیاسی عالی‌رتبه از آن‌ها استفاده می‌کنند. این زبان فرقه‌گرایانه، که اثر آن را از سیاست و رسانه، تا باشگاه‌های ورزشی، تبلیغات تلویزیونی، کلیپ‌های کوتاهی که برای یکدیگر می‌فرستیم و صفحات شلوغ شبکه‌های اجتماعی می‌شود دید، آرام و ناخودآگاه، تبعات پیوستن به یک فرقه را به بار می‌آورند، حتی وقتی که بدون مزاحمت، در خانه‌های خودمان نشسته‌ایم. این عناصر زبانیْ جذاب و اغواگرند و ما را عادت می‌دهند تا به گفتارهایی توجه نشان دهیم که جنجالی، افراطی و متعصبانه‌ باشند. بااین‌همه، چه کسی است که گاهی دلش نخواهد به جمعی عجیب‌و‌غریب بپیوندد؟ ما انسان‌ها نیاز عمیقی به تجربه‌های جمعی داریم. در ماهیت ماست که بخواهیم دوشادوش دیگران به چیزی ایمان بیاوریم و برای رسیدن به هدفی تلاش کنیم.

مونتل، در جمع‌بندی خود در کتاب فرقه‌گرا، نکتۀ مهمی را در این زمینه یادآوری می‌کند: شناخت فرقه‌ها و الگوهای زبانی و رفتاری آن‌ها نباید به جمع‌هراسی، یا وسواسی ناخوشایند در پرهیز از رفتارهای فرقه‌ای منجر شود. بلکه کافی است که ابزارهایی داشته باشیم تا بتوانیم آنچه می‌شنویم را به ‌شکلی انتقادی ارزیابی کنیم، هر جا لازم شد صحت‌سنجی کنیم و همیشه به خاطر داشته باشیم که زندگی پیچیده‌تر از آن است بشود آن را در یک نفر یا یک گروه خلاصه کرد.

 

پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب سرمقالۀ محمد ملاعباسی در بیست‌ویکمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی است.

۱۷ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۱۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید علی موسوی

شبحی در اینترنت پرسه می‌زند: شبح اسکرین‌شات

اسکرین‌شات‌ها هم مایۀ شگفتی و هم مایۀ وحشت ما می‌شوند

 

در اینترنت همه‌چیز سریع و گذراست. در شبکه‌های اجتماعی خیلی وقت‌ها عکس یا نوشته‌ای را یک‌ بار می‌بینید و دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانید دوباره پیدایش کنید. پیام‌ها ارسال، ویرایش و پاک می‌شوند. اکانت‌ها ساخته و فعال و غیرفعال می‌شوند. در این هیاهو، اگر بخواهید اطلاعاتی را برای خودتان نگه دارید، احتمالاً اولین راهی که به ذهنتان می‌رسد این است که از آن اسکرین‌شات بگیرید. اما دقیقاً همین قابلیتِ ثبت و ضبط و افشای لایه‌های خصوصی است که اسکرین‌شات‌ها را ترسناک و آشوب‌برانگیز می‌کند.

 

کیتلین تیفانی، آتلانتیک — اوایل سال ۲۰۱۷ شایعه‌ای هراس‌آور در اینترنت پیچید. یک به‌روزرسانی نرم‌افزاری برای آیفون در راه بود و آنارشیست‌ها در اپل تصمیم گرفته بودند که قابلیت جدیدی به نرم‌افزار آیفون اضافه کنند؛ به‌زودی دستگاه شما هر اسکرین‌شاتی را که از مکالمه‌های متنی می‌گیرید ثبت و ضبط می‌کند و به طرفین دیگر هم اطلاع می‌دهد. کاربران اپل تصور کردند که چه اوضاع قمر در عقربی پیش می‌آید، یا دیگر واجب می‌شود که دو تلفن همراه داشته باشند، یکی برای استفادۀ روزمره و دیگری برای عکس‌گرفتن از اولی. کاربرانی هم بودند که پاهایشان را در یک کفش کردند و عهد کردند که هیچ‌گاه از اسکرین‌شات‌گرفتن از متن‌هایشان دست نکشند. مردی در توییتر نوشته بود «نرم‌افزار آی‌اواس ۱۱ قرار است هشدار اسکرین‌شات داشته باشد، پس اگر اعلانی از من دریافت کردید، می‌توانید دست [از حرف‌زدن با من] بکشید، صادقانه خیلی اهمیت نمی‌دهم». البته هیچ‌گاه این قابلیت ایجاد نشد، نشانه‌اش هم همین است که هنوز داریم در یک جامعه کنار هم زندگی می‌کنیم.

ادامه مطلب...
۱۲ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید علی موسوی

چطور دسکتاپ مرتبی داشته باشیم؟

راهنمای مرتب‌سازی دنیای دیجیتال

 

یکی از آشناترین صحنه‌ها در هر اداره‌ای میزهایی است که زیر بار سنگین کوه‌هایی از کاغذ و پرونده خم شده است. رایانه‌های کارمندان هم معمولاً وضع بهتری ندارند، دسکتاپ‌هایی که از بالا تا پایین از فایل‌هایی با اسم‌های نامفهوم پر شده‌اند و حافظه‌هایی مملو از سند و عکس و هر چیز دیگری که از اینترنت دانلود شده. خدا نکند که بخواهید فایلی را در میان این تلنبار اطلاعاتی پیدا کنید. ماری کوندو و اسکات سونِنشاین راه‌حل‌هایی برای این مشکل دارند.

 

ماری کوندو و اسکات سوننشاین، فصل چهارم کتاب خوشی در کار: مرتب‌سازی زندگی کاری‌ شما — تونی متخصص بازاریابی در یک شرکت انرژی است که ادارۀ مرکزی آن در انگلیس قرار دارد. او قبلاً‌ زمان زیادی صرف می‌کرد تا بفهمد که اسناد دیجیتال را کجا ذخیره کند و از کجا پیدایشان کند. اسناد دیجیتال او در سرتاسر شبکۀ اینترنت، نرم‌افزارهای مایکروسافت، هارد کامپیوترش و برنامه‌های کمکی، ازجمله یامر، پخش‌وپلا بودند. جریان بی‌وقفۀ ایمیل‌ها و پیام‌های متنی و صوتی‌ای که زمان زیادی از او می‌گرفت همه‌چیز را بیش‌ از پیش تحمل‌ناپذیر می‌کرد.

وسایل تکنولوژیکِ تونی بر روزهای کاری‌اش (و شب‌ها و آخر هفته‌هایش) مسلط شده بود و او باید کاری می‌کرد. پس گامی جسورانه برداشت و پیغام‌گیر صندوق پیام صوتی‌اش را تغییر داد:

پیام صوتی شما را نمی‌توانم بشنوم. لطفاً ایمیل بزنید. بعد، درخواستتان اولویت‌بندی شده و طبق اولویت به آن پاسخ خواهم داد.

ادامه مطلب...
۱۷ آبان ۰۰ ، ۱۰:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید علی موسوی

گوگل آنجایی نبود که فکر می‌کردم

 

با بهایی سنگین دریافتم که شرکت‌های بزرگ خانوادۀ ما نیستند

 

اِمی نیتفلد رؤیای کارکردن در گوگل را داشت و زمانی که به این رؤیا دست یافت همان چیزی را دید که انتظارش را می‌کشید: مدیری باهوش و یاری‌گر، همکارانی کاربلد و خوش‌مشرب، و محیط کاری که فکر همۀ نیازهای کارمندانش را کرده بود؛ حس می‌کرد گوگل خانوادۀ واقعی اوست. همه‌چیز خوب بود تا وقتی از آزارگری یکی از همکارانش به گوگل شکایت کرد. نیتفلد از این می‌گوید که چطور وقتی گوگل از وجود او احساس خطر کرد، آن رؤیای شیرین به کابوسی ترسناک بدل شد.

 

اِمی نیتفلد، نیویورک تایمز— مدتی مهندس گوگل بودم و فکر می‏کنم این موضوع تا همیشه زندگی‌ام را تحت تأثیر قرار داده است. وقتی در سال ۲۰۱۵ و پس از پایان دانشگاه به گوگل پیوستم، شروع دوره‌ای چند‌ساله بود که گوگل، طبق رده‌بندی مجلۀ فوربس، در صدر فهرست بهترین محل‌کار قرار می‌گرفت.

رؤیای گوگل را کاملاً باور کردم. در دوران دبیرستان مدتی بی‌خانمان بودم و مدتی را هم نزد خانواده‌های فرزند‌پذیر گذراندم و غالباً چون اجتماعی نبودم از جمع دور می‌ماندم. آرزوی کار در شرکتی معتبر را داشتم، آرزوی امنیت شغلی در چنین شرکتی و آرزوی محیط‌کاری آرام و دوستانه، محیط‌کاری که همکارانم نیز به‌اندازۀ من مشتاق و هدفمند باشند.

چیزی که در گوگل یافتم یک خانوادۀ جایگزین بود. در روزهای کاری تمام وعده‌های غذایی را در محل‌کار می‌خوردم. به باشگاه ورزشی و دکتر گوگل می‌رفتم. در مسافرت‌های کاری، من و همکارانم در خانه‌های اجارۀ کوتاه‌مدت ایر‌بی‌اند‌بی اقامت می‌کردیم، پس از راه‌اندازی و معرفی یک محصول مهم، با همکارانم در جزیرۀ مائوئی در هاوایی والیبال بازی کردیم و حتی تعطیلات آخر هفته را هم با هم می‌گذراندیم. یک‌بار هم در هوای سرد و بارانی در مسابقۀ عبور از موانع شرکت کردیم، ۱۷۰ دلار هزینۀ آن بود و ساعت‌ها رانندگی کردیم تا به محل مسابقه برسیم.

مدیر من مانند پدری بود که آرزویش را داشتم. به توانایی‌های من باور داشت و به احساساتم اهمیت می‌داد. تنها خواسته‌ام این بود که مدام ترفیع بگیرم، زیرا او هم ترفیع می‌گرفت و من می‌خواستم همواره با او کار کنم. همین هم باعث می‌شد برای تمام کارها انگیزه داشته باشم و مهم نبود چقدر طاقت‌فرسا و خسته‌کننده باشد.

 

چند نفری که پیش‌تر در سایر شرکت‌ها کار کرده بودند یادآور می‌شدند که جای بهتری برای کار‌کردن وجود ندارد. حرف آن‌ها را باور داشتم، هرچند سرپرست فنی من، با اینکه از او خواسته بودم این کار را نکند، من را «زیبا» و «خوشگل» صدا می‌زد. (درنهایت پذیرفتم که من را «ملکه» خطاب کند). در بسیاری از جلسه‌های دو‌نفرۀ ما، او وقت را صرف این می‌کرد که از من بخواهد برای او دوست‌دختر پیدا کنم و می‌گفت: «موطلایی و قدبلند باشه». کسی شبیه خودم.

صحبت از رفتار او به معنی زیر‌سؤال‌بردن داستانی بود که دربارۀ بی‌نظیر‌بودن گوگل به خودم می‌گفتم. گوگل همۀ نیازهایمان را پیشبینی کرده بود، مبل‌های چُرت‌زنی، صندلی‌های ماساژور، گوش‌پاک‌کن در دستشویی، سرویس رفت‌و‌آمد که ناوگان حمل‌و‌نقل ناکارآمد سانفرانسیکو را جبران کند. شرایط آن‌قدر عالی بود که کم‏کم دنیای خارج از گوگل ناخوشایند و متخاصم به نظر می‌رسید. گوگل بهشت برین بود و من با این هراس می‌زیستم که مبادا از آن بهشت برین بیرونم کنند.

وقتی دربارۀ این آزار جنسی با کسانی حرف می‌زدم که کارمند گوگل نبودند نمی‌توانستند درکم کنند، زیرا یکی از جذاب‌ترین شغل‌های جهان را داشتم. مگر چقدر سخت است؟ خودم نیز این را از خودم می‌پرسیدم. نگران بودم که شاید من دارم قضیه را به خودم می‏گیرم و اگر کسی بداند که من ناراحت هستم، فکر خواهد کرد آن‌قدری قوی نیستم که بتوانم خودم را در این محیط جدی جا بیندازم.

چنین شد که برای مدتی بیش از یک سال چیزی از رفتار نامناسب سرپرست فنی به مدیرم نگفتم. کنار‌آمدن با این رفتار را هزینۀ خودی‌بودن برداشت می‌کردم. بالأخره زمانی لب به سخن گشودم که به نظر می‌رسید آن سرپرست فنی قرار است مدیر بشود، مدیر من بشود و نفوذش روی من بیشتر هم بشود و جای کسی را بگیرد که ستایشش می‌کردم. دستِ‌کم چهار کارمندِ زن دیگر هم گفتند که او آن‌ها را معذب کرده است و دو مهندس ارشد نیز پیش‌تر اعلام کرده بودند که با او کار نخواهند کرد.

به‌محض اینکه در بخش منابع انسانی فرم شکایت را پُر کردم، رفتار گوگل نیز تغییر کرد و شد مانند

چون سالیان سال از محل‌کارم بُت ساخته بودم، حتی تصور زندگیِ خارج از گوگل نیز برایم دشوار بود

سایر شرکت‌ها: حفاظت از خودش را در اولویت قرار داد. تمام زندگی‌ام را حول محور شغلم بنا کرده بودم، یعنی همان‌کاری که گوگل از من می‌خواست، ولی همین نیز سقوطم را دشوارتر کرد. دریافتم محل‌کاری که چنان برایم عزیز بود من را صرفاً یک کارمند می‌داند، یکی از بی‌شمارانی که قابل‌جایگزینی هستند.

این روند تقریباً سه ماه به طول انجامید. طی آن مدت، مجبور بودم با شخص آزارگر جلسات دو‌نفره داشته باشم و کنار او بنشینم. هر‌بار که از شرکت پیگیر شکایتم می‏شدم و ابراز ناراحتی می‌کردم که مجبورم با شخص آزارگر از نزدیک کار کنم، بازرسان منابع انسانی به من می‌گفتند که می‌توانم مشاوره بگیرم یا دورکاری کنم یا به مرخصی بروم. بعدها دریافتم که گوگل همین پاسخ را به سایر کارمندانی داده بود که از نژادپرستی یا تبعیض جنسی شکایت کرده بودند. کلیر استیپلتون که از سازمان‌دهندگان اعتصاب سال ۲۰۱۸ در گوگل بود نیز تشویق شده بود تا به مرخصی برود. تیمنیت گبرو از پژوهشگران ارشد تیم هوش مصنوعی اخلاقی گوگل نیز پیش از اینکه اخراج شود تشویق شده بود تا مشاورۀ سلامت روانی بگیرد.

من مقاومت کردم. چطور ممکن بود برای حالت مفید باشد که روزهایت را در تنهایی و دور از همکاران و دوستان و بدون چتر حمایتی آن‌ها بگذرانی؟ و البته از این ترس داشتم که اگر دور بشوم، شرکت نیز تحقیقات را ادامه ندهد.

در‌نهایت، بازرسان ادعاهای من را تأیید کردند و پذیرفتند که آن سرپرست فنی منشور اخلاقی و خط‌مشی ضد‌آزارِ گوگل را زیر پا گذاشته است، ولی آن آزارگر هنوز هم کنار من می‌نشست. مدیرم به من گفت که منابع انسانی بنا ندارد حتی جای میز کار او را تغییر دهد، چه برسد به اینکه از او بخواهند مرخصی بگیرد یا دورکاری بکند. البته این را هم گفت که تنبیهی شدید برای شخص آزارگر اجرا شده است و اگر می‌توانستم بدانم چه تنبیهی اعمال شده است، حالم کمی بهتر می‌شد ولی در ظاهر که انگارنه‌انگار اتفاقی افتاده.

 

پیامدهای افشای آن آزار من را درهم‌شکست. زخمِ خیانت‌ها و نارفیقی‌های گذشته‌ام را تازه کرد، زخم‌هایی که برای غلبه بر آن‌ها وارد صنعت فناوری شده بودم. خودم را در چشم مدیر و بازرسان آسیب‌پذیر ساخته بودم ولی چیز خاصی در ازای آن دریافت نکردم. شخص آزارگر را مدام در راهرو یا در بوفه می‌دیدم و این باعث می‌شد همواره عصبی باشم. وقتی همکارانم می‏آمدند پشت میزم، هر‌بار بیش‌ازپیش می‌ترسیدم و جا می‌خوردم و صدای جیغم در محل‌کار بی‌دیوار و بی‌اتاق می‌پیچید. نگران این بودم که مبادا در بررسی عملکرد کاری نمره‌ای ضعیف کسب کنم و مسیر پیشرفتم خراب بشود و زندگی حرفه‌ای‌ام بیش‌ازاین دشوارتر شود.

هفته‌ها می‌گذشت و من نمی‌توانستم شب‌ها راحت بخوابم.

تصمیم گرفتم که سه ماه مرخصی با حقوق بگیرم. نگران بودم که این مرخصی جلوی ترفیعم را بگیرد، زیرا در آنجا پیشرفت هر کس معیاری برای ارزش و تخصص او بود. مانند بسیاری از همکارانم، من نیز زندگی‌ام را حول شرکت ساخته بودم. خیلی راحت می‌توانستند آن را از من بگیرند. کسانی که به مرخصی می‌رفتند حق ورود به شرکت را نداشتند، جایی که باشگاه ورزشی و تمام حیات اجتماعی من آنجا بود.

خوشبختانه پس از سه ماه که بازگشتم، هنوز شغلی برایم بود. تنها تغییر این بود که بیش از گذشته مشتاق پیشرفت و ترقی بودم تا گذشته را جبران کنم. برای بار دوم، در بررسی عملکرد کاری نمره‌ای بسیار عالی دریافت کردم، اما مشخص بود که قرار نیست ترفیع بگیرم. پس از جریان مرخصی، همان مدیری که بسیار دوستش داشتم من را شخصی دل‌نازک می‌دید و رفتاری متفاوت با من داشت. سعی می‌کرد من را تجزیه و تحلیل کند، می‌گفت مصرف کافئینم بالاست، کم‌خوابی دارم یا باید بیشتر تمرینات هوازی انجام بدهم. فاش‌کردن آن اتفاق، به یکی از بهترین رابطه‌هایم لطمه‌ای جبران‌ناشدنی وارد ساخت. شش ماه که از بازگشتم به محل‌کار می‌گذشت، موضوع ترفیع را مطرح کردم و مدیرم به من گفت: «کسی که تو کلبۀ چوبی زندگی می‌کنه نباید آتش روشن کنه».

پس از اینکه نتوانستم ترفیع بگیرم، بخشی از پاداش سهامی‌ام به پایان رسید و در‌نتیجه درآمدم خیلی کاهش پیدا کرد. با همۀ این اوصاف، هنوز هم می‌خواستم در گوگل بمانم. علی‌رغم تمامی اتفاقات، هنوز هم باور داشتم که گوگل بهترین شرکت دنیاست. امروز می فهمم که برداشتم اشتباه بود، 

پس از خروجم از گوگل، به خودم قول دادم که دیگر هرگز آن‌طور که عاشق گوگل شده بودم عاشق شغلی نشوم

ولی چون سالیان سال از محل‌کارم بُت ساخته بودم، حتی تصور زندگی خارج از گوگل نیز برایم دشوار بود.

پس با دو غول فناوری دیگر مصاحبۀ شغلی انجام دادم و پیشنهاداتی از آن‌ها گرفتم، به این امید که شاید گوگل حقوقم را افزایش دهد. در پاسخ، گوگل کمی حقوقم را افزایش داد ولی باز‌هم در مقایسه با پیشنهاد آن دو شرکت بسیار کمتر بود. چنین به من گفتند که دفتر مالی گوگل میزانِ ارزش من برای شرکت را محاسبه کرده است. نمی‌توانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که حتماً در این محاسبه آن شکایت و مرخصی را لحاظ کرده‌اند.

حس می‌کردم چاره‌ای جز خروج از گوگل برایم باقی نمانده است؛ این‏بار برای همیشه. پیشنهاد مالیِ ناچیز گوگل آب پاکی را ریخت و مشخص کرد که این شغل هم یکی مثل همه است و اگر برای شرکتی دیگر کار می‏کردم بیشتر قدرم را می‏دانستند.

پس از خروجم از گوگل، به خودم قول دادم که دیگر هرگز آن‌طور که عاشق گوگل شده بودم عاشق شغلی نشوم. نه آن‌طور سرسپرده که کسب‌و‌کارها می‌خواهند با رسیدگی به امور بنیادی کارمندانشان، مانند غذا و بیمۀ درمانی و دارایی‌ها، آن‌ها را بار بیاورند. هیچ‌یک از شرکت‌های سهامیِ عام خانواده نمی‏شوند. من گول خورده بودم که فکر می‌کردم چنین چیزی ممکن است.

برای همین نیز در شرکتی که هیچ تعلق عاطفی به آن نداشتم، سِمتی را بر عهده گرفتم. همکارانم را دوست دارم ولی با آن‌ها دوستی نمی‌کنم. از پزشک و غذاخوریِ محل کارم استفاده نمی‏کنم. مدیرم ۲۶ ‌ساله است، جوان‌تر از آنی است که انتظار محبت پدری از او داشته باشم. وقتی آشنایان از من می‌پرسند چه حسی به شغل جدیدم دارم، شانه بالا می‌اندازم و می‌گویم این هم شغلی است مانند بقیۀ مشاغل.

 

پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را اِمی نیتفلد نوشته ودر تاریخ ۷ آوریل ۲۰۲۱ با عنوان «After Working at Google, I’ll Never Let Myself Love a Job Again» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۴۰۰ با عنوان «گوگل آنجایی نبود که فکر می‌کردم» با ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر شده است.
•• اِمی نیتفلد (Emi Nietfeld) مهندس نرم‌افزار ساکن نیویورک است. او در نشریاتی مانند نیویورک تایمز و وایس می‌نویسد.

۱۳ آبان ۰۰ ، ۱۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سید علی موسوی

برای زنده ماندن در اینترنت به بی‌اعتنایی انتقادی نیاز دارید

اگر بخواهید بفهمید مطلبی در اینترنت راست است یا دروغ، باید چیزهایی بیش از تفکر انتقادی بلد باشید

 

اینترنت دریای بی‌پایان اطلاعات است. راست و دروغ در این دریا چنان درهم آمیخته‌اند که گاهی همۀ امیدمان را برای رسیدن به حقیقت از دست می‌دهیم. بااین‌حال، یک استاد دانشگاه استنفورد می‌گوید شاید باید ابزارهایمان را برای تشخیص راست از دروغ در دنیای مجازی تغییر دهیم. در مدارس به ما می‌آموزند که برای قضاوت دربارۀ یک متن باید اول آن را با دقتِ تمام خواند. اما در دنیای آنلاین، مهم‌تر از خواندن یک متن، توانایی فراتر رفتن از آن است.

ادامه مطلب...
۱۱ آبان ۰۰ ، ۱۰:۰۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید علی موسوی

رسانه‌های اجتماعی شیوۀ ابراز خشم ما را چگونه تغییر می‌دهند؟

حس امنیتی که در اینترنت وجود دارد هزینه‌های احتمالی ابراز خشم را کمتر می‌کند

 

حمله به صفحۀ اینستاگرام لیونل مسی، ایوان زایتسف، دختر باراک اوباما و فرناندا لیما ازجمله رفتارهای پرخاش‌جویانۀ کاربران ایرانی بود که در جهان هم بازتابی گسترده داشت. این قبیل رفتارها در سال‌های اخیر در دنیا شیوع زیادی پیدا کرده‌اند و زمینه‌ای بسیار جدید در تحقیقات پدید آورده‌اند. اما هیک، سردبیر ارشد سایت ثرایو گلوبال، در گفت‌وگو با مالی کراکت، عصب‌شناس و استادیار دانشگاه ییل، علل و زمینه های بروز خشم اخلاقی در فضای مجازی را بررسی کرده است.

ادامه مطلب...
۱۲ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید علی موسوی

علیه ریتوییت

پیشنهادی کوچک برای بهبود توییتر و شاید جهان

توییتر را روزی اجتماعی رؤیایی می‌دانستند که پر است از افرادی که به چیزهای مورد علاقۀ شما علاقه دارند. اما امروز این اجتماع بسیار کمتر از قبل رؤیایی به نظر می‌رسد. از سروکول حساب توییتر شما انواع و اقسام توییت‌هایی بالا می‌رود که آکنده از خشم و نفرت است. به‌این‌ترتیب، در‌حالی‌که شبکه‌های اجتماعی برای افزایش کمیت محتوا و نه کیفیتِ آن طراحی شده‌اند، نقش ریتوییت در افزایش ابراز خشم در شبکه‌های اجتماعی چیست؟

 

الکسیس مدریگال، آتلانتیک— چند ماه پیش، تغییرات کوچکی در حساب توییترم ایجاد کردم که تجربه‌ام از این پلتفرم را تغییر داد. آرامش بیشتری دارد. آهسته‌تر است. کمتر تکراری است، و مقدار توهین‌ها در آن کمتر شده است. همۀ این اتفاق‌ها برای این افتاده که دیگر ریتوییت‌ها را نمی‌بینم.

ادامه مطلب...
۱۰ خرداد ۰۰ ، ۱۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید علی موسوی

تکنولوژی یک معنا دارد: تخریب خلاقانۀ جهان

هر آنچه استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود؛ این راز سیلیکون ولی است

در چند سال اخیر، معنای واقعی تکنولوژی را لمس کرده‌ایم: تا می‌آییم به یک سخت‌افزار یا نرم‌افزار عادت کنیم، محصولی جدید به بازار می‌آید و همۀ رقبا را از میدان به در می‌کند. دودشدن چیزهای استوار هیجان دارد. مثل وقتی که یک سیستمِ جدید نه‌تنها بساط شرکتی باسابقه و استخوان‌دار را درهم می‌پیچد، بلکه ساختارهای قدیمی جهان را زیرورو می‌کند. اما چرخۀ «برهم‌زدن» و تخریبِ دستاوردهای قبلی تا چه زمانی پابرجا می‌ماند؟ به عبارت دیگر، تکنولوژی‌های سیلیکون‌ولی تا کجا همراه ما خواهند ماند؟

 

آدرین داب، گاردین — در سیطره‌ای که صنعتِ فناوری بر تصورِ جمعیِ ما دارد، بعضی از اصطلاحاتْ نقشی محوری ایفا می‌کنند: این اصطلاحات، به‌جای اینکه بازتاب‌دهندۀ تجربۀ ما از یک موضوع باشند، مشخص می‌کنند که اساساً از اول باید آن موضوع را چگونه تجربه کنیم. آن‌ها، غبار را از بخش‌های مشخصی از وضعِ موجود می‌زدایند و بخش‌های دیگرِ آن را به‌طرز مرموزی دست‌نخورده باقی می‌گذارند. وقتی می‌بینید که شخصی میلیاردها دلار در یک سرمایه‌گذاریِ خطرپذیر دریافت می‌کند، اگر این سؤال برایتان پیش بیاید که مگر یک‌نفر قابلیت ایجاد چند انقلاب را دارد، به‌طور نامحسوس کاری می‌کنند که احساس کنید چقدر از مرحله پرتید. یکی از تأثیرگذارترینِ این اصطلاحات، بدون شک اصطلاح «فناوریِ برهم‌زننده»۱ است.

ادامه مطلب...
۲۶ آذر ۹۹ ، ۱۰:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید علی موسوی

افشاگری تکان‌دهنده یک کارمند بلندپایه فیس‌بوک

به گفته یکی از کارمندان اخراجی فیس­بوک، این شرکت شواهدی مبنی بر اینکه حساب­های جعلی در بستر این شبکه اجتماعی باعث تضعیف انتخابات و امور سیاسی در سراسر جهان شده، نادیده گرفته و یا در مقابله با آن ضعیف عمل کرده است.

 

برای فیس‌بوک، دنیای خارج از غرب، غرب وحشی است

 

براساس یادداشت «سوفی ژانگ»، متخصص سابق تحلیل داده فیس­بوک، سران دولت­ها و احزاب سیاسی در کشورهای آذربایجان و هندوراس با استفاده از حساب­های جعلی یا معرفی غیرواقعی خود سعی کرده­اند تا افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهند. سوفی ژانگ در کشورهایی نظیر هند، اوکراین، اسپانیا، برزیل، بولیوی و اکوادور نیز شواهدی از کمپین­‌های هماهنگ در ابعاد مختلف برای تقویت یا ممانعت از نامزدهای سیاسی یا نتایج انتخابات یافته است. فیس­بوک همچنان از پذیرش مسئولیت در قبال فعالیت‌­های مخرب در بستر شبکه خود شانه خالی می کند. فعالیت‌هایی که می­‌تواند بر سرنوشت سیاسی ملت­‌های خارج از ایالات متحده یا اروپای غربی تأثیر بگذارد.

 

مدیرعامل فیس­بوک، مارک زاکربرگ در بروکسل، ۱۷ فوریه ۲۰۲۰

ادامه مطلب...
۰۳ آبان ۹۹ ، ۱۱:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید علی موسوی

آموزش مجازی شوخی تلخی است

فرزندم نمی‌تواند از پس آموزش مجازی بربیاد؛ من هم همین طور

بچه‌های نسل امروز را به‌درستی بومی دیجیتال می‌نامند. آن‌ها در میان اسکرین‌ها به دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند. هر چقدر شبکه‌های اجتماعی و هیاهوی دنیای مجازی برای ما بزرگترها جدید و غریب بوده، برای آن‌ها طبیعی و عادی است. اما شرایط جدید، آن‌ها را گرفتار وضعیت تازه‌ای کرده است. اگر تا قبل از این، روی گوشی‌ انیمیشن می‌دیده‌اند یا با پدربزرگ و مادربزرگشان تماس تصویری می‌گرفته‌اند، حالا مجبورند ساعت‌ها ساکت و گوش‌به‌فرمان به معلم‌هایشان نگاه کنند. پس حق دارند خشمگین باشند و فریاد بکشند.

 

امیلی گُلد، آتلانتیک — یکی از نکات هیجان‌انگیز زیستن در این لحظۀ خطیر تاریخی این است که دم به دم عقیده‌های سفت و محکمی در خودم پیدا می‌کنم که تا پیش از این از وجودشان خبر نداشتم. اگر پیش از نیمۀ مارس ۲۰۲۰، نظرم را دربارۀ ویدئو کنفرانس‌ می‌پرسیدید، احتمالاً شانه‌هایم را بالا می‌انداختم و می‌گفتم: «چیز خوبی است». اما حالا باید عقیده‌ام را کمی اصلاح کنم. اصلاً خوب نیست. وحشتناک است، نوعی شکنجۀ روانی است و من آن‌قدر از آن متنفرم که تنفرم شکلی فیزیکی به خود گرفته است، چیزی مانند واکنش آلرژیک.

ادامه مطلب...
۰۷ مهر ۹۹ ، ۱۰:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید علی موسوی